با تشکر صمیمانه از سکوت
جدا شخصیه.
شکسپیر
ولی از مطلبی خوشم نیومد.
.
.
.
اینم به افتخار حرفای نگفتنی.
<<<<|موفق باشید|>>>>

به جز خدا...
...........................................................................................................دروغ گفتم.![]()
عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر از غریزه سرزند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد.
عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها با بیم و تزلزل و اضظراب و " دیدار و پرهیز" زنده و نیرومند می ماند. اما دوست داشتن با این حالات ناآشنا است. دنیایش دنیای دیگری است.
عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در "دوست" می بیند و می یابد. عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق.
عشق همواره با شک آلوده ات و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر. از عشق هر چه بیشتر می نوشیم ، سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر، تشنه تر . . .
عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.
عشق گاه جابهجا می شود و گاه سرد می شود و گاه می سوزاند. اما دوست داشتن از جای خویش ، از کنار خویش ، برنمی خیزد، سرد نمی شود که داغ نیست، نمی سوزاند که سوزاننده نیست.
دکتر علی شریعتی
من تشنه ی این هوای جان بخشم
دیوانه این بهار و پائیزم
تا مرگ نیامده است برخیزم
در دامن زندگی بیاویزم
جغدی که از تاریکی بترسد جغد نیست. خرچنگ است.
بال و نوک دارد که داشته باشد!
hum..!!? uhum
کرامت فزاید کمال آورد
به من ده که بس بی دل افتاده ام
وزین هر دو بی حاصل افتاده ام
بیا ساقی آن می که عکسش ز جام
به کیخسرو و جم فرستد پیام
بده تا بگویم به آواز نی
که جمشید کی بود و کاووس کی
بیا ساقی آن کیمیای فتوح
که با گنج قارون دهد عمر نوح
بده تا برویت گشایند باز
در کامرانی و عمر دراز
.......
بده ساقی آن می که عکسش ز جام
به کیخسرو و جم فرستد پیام
چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج
که یک جو نیرزد سرای سپنج
بیا ساقی آن آتش تابناک
که زرتشت می جویدش زیر خاک
به من ده که در کیش رندان مست
چه آتش پرست و چه دنیا پرست
بیا ساقی آن بکر مستور مست
که اندر خرابات دارد نشست
به من ده که بدنام خواهم شدن
خراب می و جام خواهم شدن
بیا ساقی آن آب اندیشه سوز
که گر شیر نوشد شود بیشه سوز
......
من آنم که چون جام گیرم به دست
ببینم در آن آینه هر چه هست
به مستی دم پادشاهی زنم
دم خسروی در گدایی زنم
.....
مغنی کجایی به گلبانگ رود
به یاد آور آن خسروانی سرود
که تا وجد را کارسازی کنم
به رقص آیم و خرقه بازی کنم
.....
مغنی نوای طرب ساز کن
به قول و غزل قصه آغاز کن
که بار غمم بر زمین دوخت پای
به ضرب اصولم بر آور ز جای
مغنی نوایی به گلبانگ رود
بگوی و بزن خسروانی سرود
روان بزرگان ز خود شاد کن
ز پرویز و از بار بد یاد کن
مغنی از آن پرده نقشی بیار
ببین تا چه گفت از درون پرده دار
چنان بر کش آواز خنیا گری
که ناهید چنگی به رقص آوری
رهی زن که صوفیی به حالت رود
به مستی وصلش حوالت رود
مغنی دف و چنگ را ساز ده
به آ یین خوش نغمه آواز ده
فریب جهان قصه ای روشن است
ببین تا چه زاید شب آبستن است
مغنی ملولم دو تایی بزن
به یکتایی او که تایی بزن
همی بینم از دور گردون شگفت
ندانم که را خاک خواهد گرفت
دگر رند مغ آتشی می زند
ندانم چراغ که بر میکند
در این خونفشان عرصه رستخیز
تو خون صراحی و ساغر بریز
به مستان نوید سرودی فرست
به یاران رفته درودی فرست
در عهد پادشاه خطا بخش جرم پوش
حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش
صوفی ز کنج صومعه با پای خم نشست
تا دیدمحتسب که سبومیکشد به دوش
احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان
کردم سوال صبحدم از پیر می فروش
گفتا نگفتنی است سخن گرچه محرمی
در کش زبان وپرده نگهدار ومی بنوش
ساقی بهار می رسد و وجه می نماند
فکری بکن که خون دل آمدزغم بجوش
عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار
عذرم پذیر و جرم بذیل کرم بپوش
تا چند همچو شمع زبان آوری کنی
پروانه مراد رسید ای محب خموش
ای پادشاه صورت و معنی که مثل تو
نادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گو
چندان بمان که خرقه ازرق کند قبول
بخت جوانت از فلک پیر ژنده پوش
كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد :مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستي اما
من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟
خداوند پاسخ داد : از ميان تعدادي از فرشتگانم يكي را براي تو در نظر گرفته ام و او تو را نگهداري خواهد كرد. اما كودك هنوز مطمئن نبود مي خواهد برود يا نه گفت :اما اينجا من در بهشت هيچ كاري جز خنديدن و آوازخواندن ندارم و اينها براي شادي من كافيست .
خداوند گفت : فرشته تو برايت خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد .
كودك گفت : من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي من زبان آنها را بلد نيستم؟
خداوند كودك را نوازش كرد و گفت : فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي ر ا كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كردو با صبوري به تو ياد مي دهد چطور صحبت كني.
كودك سرش را چرخاند و گفت :شنيده ام در زمين آدم هاي بد هم زندگي مي كنند چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟
خداگفت:فرشته ات حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.
در آن هنگام بهشت آرام بود گر چه صداهايي از زمين شنيده مي شد. كودك فهميد كه به زودي بايد سفرش را شروع كند.او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد :اگر مــن همين حالا بايد بروم اسم فرشته ام را به من بگو ؟ خداوند لبخند زد .
كودك را به سوي زمين فرستاد و در همان حال گفت: نام فرشته ات هيچ اهميتي ندارد مي تواني او را مادر صدا بزني.
یافتن آب به عشق است نه به سعی ، اما پس از سعی
آرام باش ، توکل کن ، تفکر کن .
آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو
دست به کار شده.

هر چه میخواهد دل تنگت بگو . . .