تبليغاتX
. . . در جستجو تردبِد نکن
((تا)) ی دوستی . . .
با يک شکلات شروع شد . من يک شکلا ت گذاشتم توي دستش .او يک شکلات گذاشت توي دستم . من بچه بودم . او هم بچه بود. سرم را بالا کرد م او هم سرش را بالا کرد . ديد که مرا ميشناسد . خند يد م . گفت :« دوستيم ؟ » گفتم : «دوست  دوست » گفت : « تا کجا؟‌» گفتم : دوستي که « تا » ندارد ! . گفت : « تا مرگ ! » خنديدم و گفتم : « گفتم که تا ندارد ! » گفت : « باشد ، تا پس از مرگ !‌»‌ گفتم :‌« نه نه نه ، تا ندارد » گفت :‌« قبول تا آنجا که همه زنده ميشوند ‌، ‌يعني زندگي پس از مرگ . باز با هم دوستيم . تا بهشت ، تا جهنم ، تا هر کجا که باشد من و تو با هم دوستيم.» خنديدم گفتم :« تو برايش تا هر کجا که دلت ميخواهد يک «تا » بگذار . اصلا يک تا بکش از يک سر اين دنيا تا سر آن دنيا . اما من اصلا تا نميگذارم .» نگاهم کرد . نگاهش کردم . باور نميکرد . مي دانستم او ميخواست حتما دوستي مان تا داشته باشد . دوستي بدون تا را نميفهميد...

 

با تشکر صمیمانه از سکوت

 

+ نوشته شده در 85/08/29ساعت 12:36 توسط mohyaf |

صحبتی با خود خودم
به درد و دل فقط و فقط برا خودم. بیخیال نمی خواد کسی روش کلیک کنه

جدا شخصیه.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در 85/08/29ساعت 2:39 توسط mohyaf |

اراجیفی از جنس طلا شایدم یه چیز گرونتر شاید . . .
زندگی اجباراست 
       مرگ انتظار است
            عشق یک بار است
                جدائی دشوار است
                     ولی یاد توهمیشه  ماندگار است

شکسپیر 

+ نوشته شده در 85/08/28ساعت 14:16 توسط mohyaf |

در جستجو تردید نکن . . .
دوست داشتم امروز ۲ تا پست بذارم.

ولی از مطلبی خوشم نیومد.

.

.

.

اینم به افتخار حرفای نگفتنی.

<<<<|موفق باشید|>>>>

+ نوشته شده در 85/08/28ساعت 13:46 توسط mohyaf |

دوست داشتی این شکلی بود؟؟؟؟
+ نوشته شده در 85/08/28ساعت 13:42 توسط mohyaf |

این فقط یه احساسه
 تو این دنیا از هیچ کس نمی ترسم.

به جز خدا...

...........................................................................................................دروغ گفتم.

+ نوشته شده در 85/08/27ساعت 0:51 توسط mohyaf |

کوتاه اما کیمیا . . .
دوست داشتن از عشق برتر است . عشق یک جوشش کور است و پیوندی از سر نابینایی .اما دوست داشتن خود آگاه و از روی بصیرت روشن و زلال.

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و هر از غریزه سرزند بی ارزش است و دوست داشتن از روح طلوع می کند و تا هر جا که یک روح ارتفاع دارد ، دوست داشتن نیز همگام با آن اوج می یابد.

عشق با دوری و نزدیکی در نوسان است. اگر دوری به طول انجامد ضعیف می شود ، اگر تماس دوام یابد به ابتذال می کشد و تنها با بیم و تزلزل و اضظراب و " دیدار و پرهیز" زنده و نیرومند می ماند. اما دوست داشتن با این حالات ناآشنا است. دنیایش دنیای دیگری است.

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند و دوست داشتن زیبایی های دلخواه را در "دوست" می بیند و می یابد. عشق یک فریب بزرگ و قوی است و دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی ، بی انتها و مطلق.

عشق همواره با شک آلوده ات و دوست داشتن سراپا یقین است و شک ناپذیر. از عشق هر چه بیشتر می نوشیم ، سیراب تر می شویم و از دوست داشتن هر چه بیشتر، تشنه تر . . .

عشق لذت جستن است و دوست داشتن پناه جستن.

عشق گاه جابهجا می شود  و گاه سرد می شود و گاه می سوزاند. اما دوست داشتن از جای خویش ، از کنار خویش ، برنمی خیزد، سرد نمی شود که داغ نیست، نمی سوزاند که سوزاننده نیست.

  دکتر علی شریعتی  

+ نوشته شده در 85/08/26ساعت 0:47 توسط mohyaf |

من تشنه ی این هوای جان بخشم

دیوانه این بهار و پائیزم

تا مرگ نیامده است برخیزم

در دامن زندگی بیاویزم

+ نوشته شده در 85/08/26ساعت 0:45 توسط mohyaf |

جغد

جغدی که از تاریکی بترسد جغد نیست. خرچنگ است.

 بال و نوک دارد که داشته باشد!

hum..!!? uhum

+ نوشته شده در 85/08/24ساعت 0:20 توسط mohyaf |

شعر مورد علاقه ی من از ساقی نامه
 بیا ساقی آن می که حال آورد

کرامت فزاید کمال آورد

به من ده که بس بی دل افتاده ام

وزین هر دو بی حاصل افتاده ام

بیا ساقی آن می که عکسش ز جام

به کیخسرو و جم فرستد پیام

بده تا بگویم به آواز نی

که جمشید کی بود و کاووس کی

بیا ساقی آن کیمیای فتوح

که با گنج قارون دهد عمر نوح

بده تا برویت گشایند باز

در کامرانی و عمر دراز

.......

بده ساقی آن می که عکسش ز جام

به کیخسرو و جم فرستد پیام

چه خوش گفت جمشید با تاج و گنج

که یک جو نیرزد سرای سپنج

بیا ساقی آن آتش تابناک

که زرتشت می جویدش زیر خاک

به من ده که در کیش رندان مست

چه آتش پرست و چه دنیا پرست

بیا ساقی آن بکر مستور مست

که اندر خرابات دارد نشست

به من ده که بدنام خواهم شدن

خراب می و جام خواهم شدن

بیا ساقی آن آب اندیشه سوز

که گر شیر نوشد شود بیشه سوز

......

من آنم که چون جام گیرم به دست

ببینم در آن آینه هر چه هست

به مستی دم پادشاهی زنم

دم خسروی در گدایی زنم

.....

مغنی کجایی به گلبانگ رود

به یاد آور آن خسروانی سرود

که تا وجد را کارسازی کنم

به رقص آیم و خرقه بازی کنم

.....

مغنی نوای طرب ساز کن

به قول و غزل قصه آغاز کن

که بار غمم بر زمین دوخت پای

به ضرب اصولم بر آور ز جای

مغنی نوایی به گلبانگ رود

بگوی و بزن خسروانی سرود

روان بزرگان ز خود شاد کن

ز پرویز و از بار بد یاد کن

مغنی از آن پرده نقشی بیار

ببین تا چه گفت از درون پرده دار

چنان بر کش آواز خنیا گری

که ناهید چنگی به رقص آوری

رهی زن که صوفیی به حالت رود

به مستی وصلش حوالت رود

مغنی دف و چنگ را ساز ده

به آ یین خوش نغمه آواز ده

فریب جهان قصه ای روشن است

ببین تا چه زاید شب آبستن است

مغنی ملولم دو تایی بزن

به یکتایی او که تایی بزن

همی بینم از دور گردون شگفت

ندانم که را خاک خواهد گرفت

دگر رند مغ آتشی می زند

ندانم چراغ که بر میکند

در این خونفشان عرصه رستخیز

تو خون صراحی و ساغر بریز

به مستان نوید سرودی فرست

به یاران رفته درودی فرست

+ نوشته شده در 85/08/23ساعت 21:38 توسط mohyaf |

یه شعر به سلامتی!!! همه

در عهد پادشاه خطا بخش جرم پوش

حافظ قرابه کش شد و مفتی پیاله نوش

صوفی ز کنج صومعه با پای خم نشست

تا دیدمحتسب که سبومیکشد به دوش

احوال شیخ و قاضی و شرب الیهودشان

کردم سوال صبحدم از پیر می فروش

گفتا نگفتنی است سخن گرچه محرمی

در کش زبان وپرده نگهدار ومی بنوش

ساقی بهار می رسد و وجه می نماند

فکری بکن که خون دل آمدزغم بجوش

عشق است و مفلسی و جوانی و نوبهار

عذرم پذیر و جرم بذیل کرم بپوش

تا چند همچو شمع زبان آوری کنی

پروانه مراد رسید ای محب خموش

ای پادشاه صورت و معنی که مثل تو

نادیده هیچ دیده و نشنیده هیچ گو

چندان بمان که خرقه ازرق کند قبول

بخت جوانت از فلک پیر ژنده پوش

+ نوشته شده در 85/08/23ساعت 21:27 توسط mohyaf |

فرشته ای به اسم . . .

كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد :مي گويند فردا شما مرا به زمين مي فرستي اما

من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به آنجا بروم ؟

خداوند پاسخ داد : از ميان تعدادي از فرشتگانم يكي را براي  تو در نظر گرفته ام و او تو را نگهداري خواهد كرد. اما كودك هنوز مطمئن نبود مي خواهد برود يا نه گفت :اما اينجا من در بهشت هيچ كاري جز خنديدن و آوازخواندن ندارم و اينها براي شادي من كافيست .

خداوند گفت : فرشته تو برايت خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد .

كودك گفت : من چطور مي توانم بفهمم مردم چه مي گويند وقتي من زبان آنها را بلد نيستم؟

خداوند كودك را نوازش كرد و گفت : فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي ر ا كه ممكن است بشنوي در گوش تو زمزمه خواهد كردو با صبوري به تو ياد مي دهد چطور صحبت كني.

كودك سرش را چرخاند و گفت :شنيده ام در زمين آدم هاي بد هم زندگي مي كنند چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟

خداگفت:فرشته ات حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

در آن هنگام بهشت آرام بود گر چه صداهايي از زمين شنيده مي شد. كودك فهميد كه به زودي بايد سفرش را شروع كند.او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد :اگر مــن همين حالا بايد بروم اسم فرشته ام را به من بگو ؟ خداوند لبخند زد .

كودك را به سوي زمين فرستاد و در همان حال گفت: نام فرشته ات هيچ اهميتي ندارد مي تواني او را مادر صدا بزني.

+ نوشته شده در 85/08/22ساعت 23:51 توسط mohyaf |

آری چنین است. . .
 

یافتن آب به عشق است نه به سعی ، اما پس از سعی

 

+ نوشته شده در 85/08/22ساعت 23:14 توسط mohyaf |

نجوا

آرام باش ، توکل کن ، تفکر کن .


آنگاه دستان خداوند را می بینی که زودتر از تو


دست به کار شده.

+ نوشته شده در 85/08/22ساعت 23:5 توسط mohyaf |

 

هر چه میخواهد دل تنگت بگو . . .

+ نوشته شده در 85/08/22ساعت 18:3 توسط mohyaf |