وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم.
وقتی که دیگررفت
من به انتظار آمدنش نشستم.
وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم.
وقتی او تمام کرد
من شروع کردم.
وقتی او تمام شد
من آغاز شدم.
و چه سخت است.
تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است,
مثل تنها مردن!
دکتر علی شریعتی
تفاوت هاست از واقعیت و حقیقت.
از ظاهر تا باطن .
از تو تا من.
از آن چیز که ما می سازیم و آن چیز که ما می خواهیم.
چه کسی خوب را نمی خواهد؟؟؟؟؟
و چه کسی بد را می خواهد؟؟؟؟؟!!
من هنوز منتظرم . . .
منتظر دیداری از جنس خدا.
پس تو ای دوست به خوداا که تو خوبی و بهترین.
به زیبائی "یک قطره اشک" قسم:
عمو یادگار.مرد کینه دار:خوابی یا بیدار مستی یا هوشیار
اه ، اصلا یادم رفت چی می خواستم بگم.
ولش کن اصلا هر کی می خواد بدونه بدونه ، نمی خواد ندونه ندونه.
من فقط فکر خودمو گفتم. شایدم نگفتم. نمی دونم.
ولی تو. . .
چه صادقانه گفتم که . . .
ولی تو . . .
آخرین لحظه پر لذت ترین لحظه و غمین ترین لحظه بود.
با منی برای همیشه چه با قلبت چه با فکرت چه با نگاهت ، نمی دانم . . .
ولی همیشه با منی ای آشنا ترین غریبه ی دوست داشتنی.
اولی برای دیدن چهره ات.
دومی برای دیدن چشمهایت.
آخری برای دیدن دهانت.
....
و تاریکی محض برای یادآوری همه اینها و فشردنت در میان بازوانم...
تو هم خیلی بدی !!؟!؟!؟!؟!؟!
بعضی وقتا بعضی کارا می کنی که . . .
خیلی وقتا خیلی کارا رو باید انجام بدی که . . .
تو چ ته !!؟؟!؟!؟؟!؟!
هووووووووووووووووو احمق با توام.
درست برخورد کن مثل برخورد یه تیکه سنگ به شیشه . . .
بشکن . بشکنش شاید راهش همینه.
شایدم این راهش نیست .
هر چی که هست بی خیال فعلا می خوام برم بروجرد و بعد همدان پس نمی خواد الان به اینا فکر کنی.
کارت واجب تر از خودته.
برو گمشو فکر نون باش که اسهال نگیری برینی به اوضات.
آیا در جهان چیزی ست غمین تر از
قطاری ایستاده در باران؟!؟!؟!؟!؟!؟
نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد
نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم
چه خواهد ساخت
ولی بسيار مشتاقم
که از خاک گلويم سوتکی سازد
گلويم سوتکی باشد به دست کودکی گستاخ و بازيگوش
و او يکريز و پی در پی
دم گرم خودش را بر گلويم سخت بفشارد
و خواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد
بدين سان بشکند در من ، سکوت مرگبارم ر ا
واقعا نمی دونم باید دیگه چه کار کنم.
من فکر می کنم دارم درست برخورد می کنم ولی از تو برخورد درستی نمی بینم.
نمی دونم
نمی دونم دیگه باید چه کار کنم.
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا یکی به داد من برسه.![]()
خیال کردم تو هم درد آشنایی
به دل گفتم تو هم همدرد مایی
خیال کردم تو هم در وادی عشق
اسیر حسرت و رنج و بلایی
ندونستم تو بی مهر و وفایی
نفهمیدم گرفتار هوایی
ندونستم پس دیدار شیرین
نهفته چهره ی تلخ جدایی
تو که گفتی دلت عاشق ترینه
دلت عاشق ترین قلب زمینه
همیشه مهربونه با دل من
برای قلب تنهام همنشینه
چرا پس دل به تیر بی وفایی
شده قربانیت بی خون بهایی
نفهمیدی امید نا امیدی؟
رها کردی دلم رفتی کجایی؟
ز بس آزار دادی روز و شب دل
دل دیوانه ام آخر شد عاقل
دل غافل شد عاقل دست برداشت
ز امید خیالی خام و باطل...
می دونید من چقدر زحمت کشیدم و یک مناجات از وبلاگ در جستجوی حقیقت جهان دزدیدم و شما میاید و می خونید و هر جا که چرت و پرت های این مغز دیوانمو ریختم بیرون نظر می دید و یه این پست بنده خدا نظر نمی دید.
سکوت تو که دیگه منو خوب می شناسی تو دیگه چرا به این پست نظر ندادی.
برا همه آبجی شدی برا من زن داداش؟؟؟!؟!؟!؟!؟!![]()
از تو انتظار نداشتم. باور کن اگه باور نمی کنی پس . . .
آبجی تنها تو هم مرا دریاب. دیدی که اون یکی آبجیم بهم خیانت کرد تو نکن.
با ما بی از آن باش که با خلق جهانی.
باشه؟؟؟
دستتون درد نکنه.![]()

سکوت کمکش کن میخواد ایستاده بمیره
![]()