تبليغاتX
. . . در جستجو تردبِد نکن
الان که فکر می کنم می بینم . . .
الان که فکر می کنم می بینم . . .

الان که فکر می کنم می بینم که آدم چقدر راحت می تونه توی اوج مشکلاتش تنها بمونه.

شاید برا سنجش چیز خوبی باشه.

شاید اگر برای ساخته شدن باشه خوب باشه.

شاید اگر برای تجربه باشه چیز خوبی باشه.

می دونی شایدم واقعا می خوای بسنجی ببینی چقدر قابل اطمینان هستم.

شاید. . .


ولی هر چی که هست دلم تنگه.

دلم هوای دیدن و نه نگاه کردن ، هوای سیر نگاه کردن نه گذشتن، هوای . . .

بگذریم هوای خیلی چیزا داره ولی . . .

کوش؟!؟!؟!؟

خودمم نمی دونم چه کردم.

الان دارم تاوان چی رو پس می دم.

ولی هر چی که هست دوسش ندارم.

شاید همه چیز که نباید همون چیزی باشه که من می خوام.

به هر حال زمین خوردم. باید پاشم.

پاهام خستس ولی انگیزه دارم.

شاید که نه ، حتما یه سری اشتباهات کردم که باید درستشون کنم.

و می کنم . . .

مطمئنم . . .

دست به کاری زدم که انقدر تعهد و مسئولیت پشت سرشه  که هیچ کس الان حاضر به پذیرفتنش نیست.

ولی با آغوشه باز پذیرفتم و اتفاقا از عهدشم بر میام.

ولی سخته.

من هیچی جز دل گرمی نیاز ندارم.

فقط همین.

دارم می میرم ، ولی نه ، حق مردن ندارم.

همه چی درست میشه ،،،،، همه چی . . .

می دونم . من هر چی که نداشته باشم حداقل به خودم ایمان دارم.

شاید بیشتر از هر چی اینه که الان داره بهم کمک می کنه!!!!!!

توکل کردم ، امید وارم.

به جرات می گم:






" من توان شکست خوردن رو ندارم. این برای من تعریف نشدس.

 و نمی ذارم هیچ کسی همچین چیزی رو برام تعریف کنه"







واقعا دلم تنگ شده.

+ نوشته شده در 86/01/28ساعت 1:29 توسط mohyaf |


پرواز به سوی . . .


+ نوشته شده در 86/01/21ساعت 14:41 توسط mohyaf |

شر و وری از ضمیر ناخداگاهم
و آنگاه می رسد که کسی جز من توان عبور از میان پل خستگی چشمهایت را ندارد.

جز من کسی نمی تواند بر لبان خشکیده ات لبخندی به شیرینی عسل ولی با درد شیرین ترکیدن زخم های لبت را به تو ارزانی دارد.

من همیشه با توام ، من همیشه در توام.

چه در لبخند هایت و چه بی آن.

در لحظه ی تاریکی ، ظلمت ، ذلت و هزاران نیستی و هزاران پوچی و هزاران و هزاران . . .

به یادم باش که من تنها منجی توام .

به یادش باش که هیچ پناهی جز من نیست.

تو بمان و بدان که این طریقت سلوک ماست که  هیچ جز تو ماندنی نیست.

تو بمان ای من که فقط من تو را می دانم و من تو را می خواهم.

+ نوشته شده در 86/01/16ساعت 13:41 توسط mohyaf |

شاید وقتی دیگر . . .

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم.

وقتی که دیگررفت

من به انتظار آمدنش نشستم.

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم.

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم.

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم.

و چه سخت است.

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است,

مثل تنها مردن!

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در 86/01/10ساعت 15:58 توسط mohyaf |