تبليغاتX
. . . در جستجو تردبِد نکن

چه سعادت ایست وقتی که برف می بارد.

دانستن اینکه

تن پرنده ها

گرم است.

+ نوشته شده در 86/05/30ساعت 13:50 توسط mohyaf |

یادواره ای از فراموش شدگان

 

می خواهم تو را لمس کنم

می خواهم تو را دوباره ببویم

می خواهم و می خواهم

این هبوط , این فریاد , این شکایت , این خیانت های بچه گانه

گویی می تواند در بوی خوش کاه گل های کوچه باغ ها حل شود.

گویی می توان هنوز بر اسبی تاخت اما سقوط نکرد.

گویی می شود تمام ترس من از زندگی

عبور از کنار خری باشد که جفتک نیندازد.

من هنوز هم منتظر آش کماج توام خاله.

خاله "صاحب جان"  قسم به اسم زیبایت ، برایم بگو

از گیلاس , از سیب , از تمام زیبایی های ساده ای که دیده ای

از گندم زارهای لواسان بگو , از درخت های هلو و قیسی ،گلابی ، توت . . .

از تنها دغدغه ات بگو

که سیراب کردن درختان تازه به گل رسیده است.

از دره سار , از کیله , از سر قبرستونی , از مجارک

از میوه چینی تابستانی

از مار هایی که از زیر پایت عبور می کردند و تو میگفتی :

" مار هم حیوان خداست"

از آن به های درشتی که وقتی مربا می کردی

انگشتان تو و خودم را هم می خوردم

از ریش سپیدان بگو

از شعر های محلی خودمان بگو

صدایت را دوست دارم

بخوان برایم:

بگو:

    بیا بشیم دره سار او بیارم

که هنوز مشتاق شنیدنم

بخوان که خسته ام از خیابت ها و رنگ و ریاهای مردم این شهر

ازترانه های تنفر و شکست و خیانت

خاله جان اینجا دختران همه رنگی اند

ولی نه از رنگ آفتاب سوزان و گل گونه های طبیعت

نه از تلاش و حمایت

از رژها و رنگ های شیمیایی

انگار اینان هم دلشان برای اصلشان تنگ شده

گویی اینان هم می خواهند برگردند

ولی نمی دانند کجا.

خاله جان

همیشه پایه  ی پرا پا قرص فرار از این زندگی ماشینی ام.

. . .

نمی دانم چقدر می گذرد

ولی حداقل از یک چیز خوشحالم

که نیستی . . .

که نیستی و جماعت کاخ نشین را نمی بینی

که روستای ما را به تاراج بردند.

ولی در زیر خروار ها خاک

من هم مثل تو خیلی وقته که نرفتم اونجا

آخه بوی کاهگلش جاشو با آجر عوض کرده

چوب با آهن

چشمه با پمپ

خدا با پول

تلاش با رفاه زدگی

کشاورزی با دلالی زمین

کرسی با بخاری های جدید طرح 2007

گفتم کرسی خاله جان

داغ دلم تازه شد

خیلی وقته خاله پیش ما نیستی

ولی من  هنوزم می تونم حداقل تجسم کنم.

شاید باید بگم همون بهتر که نیستی

منم بدم نمی یومد پیش تو باشم

اگه  یه گل خوش بو نداشتم!!!

بعدا بهت می گم منظورم چی بود.

دلم برات تنگ شده

برای سالگردت خواستم باهات درد دل کنم

اشک خودمم در آوردم.

دلم تنگ شه برا اون همه خوبی

برای فرار از این مردم بچه خور  و  بچه صفت

کاش بودی حداقل برا چند ساعت

من سرمو می گذاشتم رو اون دامن چین چینیت و زار زار به حال خودم گریه می کردم.

بدرود ای  عزیزم ای "صاحب جان"

از راه دور محکم می بوسمت.

+ نوشته شده در 86/05/24ساعت 8:15 توسط mohyaf |

و آخر اندر این هیچی چه هیچ است

وقتی که تمام تلاشت برای نزدیک شدن به یک چیزه؟

وقتی تمام سلول های بدنت برای رسیدن به یک چیز با هم متحد می شن؟

می دونم چه احساسی داره؟

می دونم یعنی چی؟

وقتی می خوای چیز یا کسی رو داشته باشی؟

نمی دونی چه طور داری می ری جلو ولی میری.

وقتی می خوای و خودتو مجبور می کنی به تونستن.

.

.

همه ی اینا برا وقتیه که به راهت ایمان داری و می دونی که "حقیقت" داره.

فقط برا وقتی که میدونی حقیقت داره .

حقیقت داره.

آره . حقیقت.

حق.

آخ که نمیدونی از این کلمه چقدر احساس لذت بهم دست می ده.

احساس جوونی بهم دست میده.

احساس می کنم وقتی دارم برا این کلمه می جنگم , زور دارم , قدرت دارم , احساس میکنم موهایی که تو اوج جوونیم سفید شده بودن , دارن دوباره سیاه می شن

احساس میکنم قوز (غوز یا هر چی دیگه) کمرم داره وا می شه ،

 آدم کمر راست می کنه تازه ،زیر مشکلات.

احساس اینکه : بیا بیا که نگا هت کنم تورا   , بیا بیا که نگارت کنم تو را.

با تمام قدرت. با تمام انرژی  . . .

.

به آخر این ماجرا خوش بینم.

زیاد.

+ نوشته شده در 86/05/24ساعت 7:0 توسط mohyaf |