وقتی که تمام تلاشت برای نزدیک شدن به یک چیزه؟
وقتی تمام سلول های بدنت برای رسیدن به یک چیز با هم متحد می شن؟
می دونم چه احساسی داره؟
می دونم یعنی چی؟
وقتی می خوای چیز یا کسی رو داشته باشی؟
نمی دونی چه طور داری می ری جلو ولی میری.
وقتی می خوای و خودتو مجبور می کنی به تونستن.
.
.
همه ی اینا برا وقتیه که به راهت ایمان داری و می دونی که "حقیقت" داره.
فقط برا وقتی که میدونی حقیقت داره .
حقیقت داره.
آره . حقیقت.
حق.
آخ که نمیدونی از این کلمه چقدر احساس لذت بهم دست می ده.
احساس جوونی بهم دست میده.
احساس می کنم وقتی دارم برا این کلمه می جنگم , زور دارم , قدرت دارم , احساس میکنم موهایی که تو اوج جوونیم سفید شده بودن , دارن دوباره سیاه می شن
احساس میکنم قوز (غوز یا هر چی دیگه) کمرم داره وا می شه ،
آدم کمر راست می کنه تازه ،زیر مشکلات.
احساس اینکه : بیا بیا که نگا هت کنم تورا , بیا بیا که نگارت کنم تو را.
با تمام قدرت. با تمام انرژی . . .
.
به آخر این ماجرا خوش بینم.
زیاد.